یه ضربه از طرف خدا برای پرتاب به سوی بهشت
...
در این بهشت الهی من منتظرم ... تا بهشتیان را ببینم ...
این بار هم تمام شد
باشد که دیگر نباشم ...
باشد که دیگر نباشم ...
باشد که دیگر نباشم ...
خدایا ُ عجب ضربه ی نهایی بود... بی نظیر بود ... شد آنچه باید...
یاس
مرد
.
امشب ، با صدای اذان در هم کوبیده شدم ...
امشب شب پر از ویرانی بود ...
آن زمان که عبور را احساس کردم...
امشب از خدا هم نا امید شدم ...
خداوند مهربان ، باز هم مرا در هم کوبید
خداوند مهربان با زهم نامهربانی کرد ...
...
به دیواری تکیه دادم که از جنس خودم بود ...
خالی شدم ، فضای زیر قدمهایم مرداب شد ...
تا کنون از آدمها نبُریده بودم ...
امروز ،
می بُرم
...
خسته شدم ...
نفرین بر من که هر چه بر آید از من ست ..
خدایا ، چه ساده با بنده هایت بازی می کنی ...
خدایا ، مرا در هم خرد می کنی و آرام و راحت بر تخت پادشاهی ات لم داده ای ؟ ...
عجب مهربانی تو ...
خدایا مرا در من خرد کردی ..
بدتر از هزار بار شکست زندگی ام .. عشق را پیش چشمانم سنگسار کردی ...
نفرت تازه شد
لعنت به من
لعنت به من
لعنت به من
که به زندگی ادامه دادم و ادامه دادم و ادامه دادم ...
کاش می شد به بهانه ای داد بزنم و گریه کنم ...
کاش می شد این بغض بشکند ... آه ، خدایا چه بر سرم می آوری...
این پایان ماجراست ... پایانی تلخ برای این زبان سکوت ...
تمام شدم.
یاس.
امشب خیلی تنهایم ..
امشب باز هم همان جا هستم که دیشب بودیم
کاش بودی ...
کاش بغض این دیوارهای چرخان بر سرم خالی شود ...
شاید این امتحان الهی ست ...
شاید این آغاز تنفس ست ...
شاید این حضور توست ...
شاید این فصل، فصل وصل باشد ...
شاید خدا بعد از سالها لبخند می زند ...
شاید تو آفتاب باشی،
و من آب ...
و ما ،
باغبانهایی گلی که هیچ وقت غنچه نبود ...
و تو باغبانی که ...
خودش هستی
و به خاطر بودن من از بودن خودت نگذردی ...
و مرا به خاطر بودنت از بودن جدا نسازی ...
منتظر ذره ای از نور خورشید تا آخر شب به پای این گل نوشکفته می نشینم ...
باشد که حتا اگر روز هم بیاید و تو نیایی ،
شب در نگاه معصوم مهتاب بر چهره ی تنهایم نمایان گردی ...
یاس.
یک نفر در اتاق می میرد ...
پرنده ای تازه متولد می شود و گرداگرد سرم گیج می خورد ...
دستانم یخ زده اند ... به دور هم می پیچند ...
پرنده ای تازه جان می گیرد ...
بی صدا پرواز می کند ...
و گرداگرد وجودم را گندم زار می سازد ...
دستانمان به دور هم می پیچند ،
کسی اینجا سردش نیست ...
خدا لبخند می زند ....
حضورش را در تلالوی صدای تازه ای از جنس باغبانی یک رنگ یافتم ...
یک ... یک ...
تمام سه نقطه ها تازه می شوند ، جان می گیرند ، بهار می شود ، خدا متولد می شود ...
امشب پایان شب هفتم ِ ماه هشتم سالی بود که باید در آن می مردم ...
نخواهم مرد .
باغبانی تازه آمده که او هم مثل من عطر گلهای پاییزه را دوست دارد ،
...
دستهایم را به پوست تیره ی شب می کشم و غرابت تنهایی اتاق را به تاریکی ها و ظلمت و سرمای غریبستان شب ِ تنهایی ، هدیه می کنم ...
امشب تنها نخواهم بود ، امشب تنها نخواهیم بود ...
خدا امشب مهمان ماست ، خدایی که می دانمش ...
دستهایش دور دستهایمان می پیچد ، بی صدا پرواز می کنیم ...
آسمان مقدس می شود ...
و گلی تازه سر از خاک بر می آورد ...
باغ بی برگی ِ اخوان بی برگ نخواهد ماند ...
صدایی ما را در هم گم می کند ،
حضوری ،
و نگاهی ،
... و دیگر ...
کاش امشب پایانی نیابد ، کاش امشب پایانی نیابد ... کاش امشب پایاینی نیابد ...
تازه بعد تازه ی عشق را یافته ام ... در حرارت تنهایی های پر از حضور همزاد ...
همزاد مهربانم ، آنچه در این شب تاریک بر من روشن ست بر تو نیز پوشیده ست ...
خواهم ماند تا آنجا که ببینی چشمهایت یک رنگند ...
به رنگ خدا ...
.
.
.
ذهنم خسته ست …
صداي غريبي به من مي گويد : مي داني تو اين روزها گم شده اي؟ …
لبخند خشک ِ من پوزخندي غريب ست … پوزخندي که باز هم مرا در من بيشتر و بيشتر پنهان و پنهان تر مي سازد …
دوست دارم فرياد بر آورم…خدايا … اين بار تو را صدا نخواهم کرد… تو را خواهم جست … در اين شبهاي تاريک تو را نيافتم … تو را در وجود خويش مي جويم …
در اين تاريکي و تنهايي شبهاي خاموشي صدايي از غريبستاني در وجودم فرياد بر مي آورد …
آيا مي داني کيستم؟ … آيا مي داني چه غريب مانده ام ؟ … مرا نمي شناسي ؟ …
خدايا چندبار بايد براي به درگاه تو رسيدن در زد و پشت درهاي هميشه بسته ماند؟…
خدايا ،
از خودم
از زندگي ام
از خانواده ام
از نوشته هايم
از مرگهايم
از بغض هايم
از تنهايي هايم
از نفسهايم
از غرابتم
…
جا مانده ام …
خدايا ،
…
اسير کدهاي بي معنا و پوچ ِ ارقام خالي از احساس گشته ام ، اسير چشمهاي خسته اي که براي لحظه اي آرامش تن به هر ننگي مي دهند …
اسير وجود ِ بي وجودي که از ابتداي بشريت تنهايي را سنگسار مي کرد و امشب چه خود تنهاست …
نه ، خدايا … باور ندارم پايان تمام اين ها رسيده باشد … باور ندارم پايان هر روز و هر شب نزديک و نزديک تر مي شود و من چند روزي بود که نمي فهميدم …
چند روز يست که از زندگي جامانده ام …
چند روزي ست که خدا را فراموش کرده ام … چند روز يست که خودم را گم کرده ام …
…
چشمهايم سياه شده اند ف نمی دانم کار روزگارست يا دستهای پر از گناهم …
و نگاهم مرده … نگاهم مدتهاست پشت شيشه های تاريک و تنهای وجودم بغض کرده …
و صدايم ، نفسهايم ، حضورم …
چه دورند از من … از من … از من …
با زهم به نمی دانم رسيده ام … باز هم به بغض رسيده ام … و به حماقتهای جسمی نوجوان …
باز هم به ترس رسيده ام .. به گذشته ها … به تنهايی ها … به مرده ها … به مرگ …
که مرا به خود می کشاند …
دريچه ای از فردا روشن گشته … از آن که می نگرم ، خودم را نمی بينم …
سکوت می کنم .
من اینجا بس دلم تنگ ست ...
و هر سازی که می بینم بد آهنگ ست...
...
بوی آشنایی که از غریبستانی دور آمده می آید ، آسمان اسیر شده ، واژه ها مدفون گشته اند ...
دیگر آرامش ندارم ،
عطر و بوی تو ، با آن که نمی شناسمت ، فضا را در آغوش کشیده
...
و صدایی که از دور دست می آید ... تصویری از تو ندارم ،
شاید تو همان خدایی باشی که در چهارسالگی دیدم و همه به من خندیدند...
آیا اگر امروز باز هم از تو بگویم به من می خندند؟
قلبم تند و تند به سینه ام می کوبد ... کودکی های نامفهومم پیش رویم ، دوان دوان به مدرسه می روند...
خدایا چشمان چرا اینقدر می سوزد؟ ... و چرا صورتم خیس ست ؟ ... آسمان بارانی ست ، اما بارانی نمی آید ...
خدایا ، از صدا کردنت خسته نمی شوم ، می دانم که می شنوی ، به دادم می رسی؟ ...
...
می توانی برایم نشانه ای بگذاری...
شاید ،
یک لبخند ِ آشنا ،
یا یک بغل آشنایی ،
یا بوی مادر ،
یا یک شاخه گل رز ،
یا بوی نان تازه ،
یا عطر آغوش پدر ،
یا صدای اذان ِ مسجد محل ،
یا صدای اشکهای کودکی که مادرش او را در دو سالگی رها کرد ...
لــــــــــــــــــــعنت
چرا تمام خوشی هایم با یک واژه در هم می ریزند ؟ ...
و چرا آسمان اینجا رنگ ِ غریبی دارد ؟ ...
آه ، لعنت ...
خدایا ، لعنت ...
...
عکس مردی روبه رویم ست ، کتابی که می پرستمش ... - م. امید – نگاه غریبی دارد ، کبوتری که پشت شیشه ی بخار گرفته ی زمستان نوک می زند ...
می لــــرزد ...
صدای داریوش مرا به خود می کشاند ... "اون بالا نشستی گوش کن ای خدا، چه عذابیــــــه به دنیا اومدن ..."
من در اشتباهات ِ هستن گم می شوم ...
تا کی با سوزش چشمانم کنار بیایم ؟ ... و گونه هایم تا کی خیس خواهند بود ؟ ... کاش این باران بند بیاید ...
برایم شعر بخوان ،
برایم از احساست بنواز ،
برایم از احساست شعر بساز،
...
نگاهم می کنی ،
لبخند تو چشمانم را تار می کند ...
بخوان ،
می خوانی ...
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هرکجا آیا همین رنگ ست ؟ ...
زمین سرد ست ...
دلم تنهاست ...
دلم سالهاست که در رهایی یک حرارت سوخته، جا ماده ...
و نگاه خیره ام ، خاطرات کودکی را به جرم کمرنگ شدن ، در حرارت تفکر می سوزاند ...
دیگر سایه ای نخواهم داشت ... و آینه ای برای مادرم ...
...
پروردگارا، دلم تنهاست
دلم سالهاست که در جمع ِ تنهای تنهایی ها ، مدفون شده ...
...
بوی کودکی می آید ... و ذهن را اسیر پیچش خود می کند ...
فریاد های درد را هنوز هم به خاطر می آورم ، خورشید را که به هنگام غروب ، آخرین لبخند را نثار ما کرد ... و ماه ... که تا دوباره رفتنش به یاد خورشید، می گریست ...
کیست این چهره ی تکیده و پیر در آینه ؟ ... کیست این معمای تا آخر، حل نشده ؟ ...
می دانم مرگ ِ من آمدی ست ... می دانم این قصه ی تکراری در این خانواده ی مرده ، دوباره تکرار خواهد شد ...
مدتهاست که به مرگ می اندیشم ، آه خدایا ... چقدر اسیر گشته ام ؟ ... اسیر ظلمت این همه تنهایی که مرا در آغوش شب، به عشق بازی می کشاند ...
دستهایم را می نگرم ... می دانم که تا ابد گل رز مرا به یاد شبی خواهد انداخت که خورشید مرده بود ... و ماه در نگاهی که عمدآً تا عمق وجودم را می کاوید ، زنده شده بود ...
می دانم که تا ابد سقوط از این ارتفاع وحشتناک را به یاد خواهم داشت ... درد ِ مرا می خوانند... و من ذوب می شوم و تمام بدنم می سوزد ... و تب می کنم ... و مادرم به بالینم می آید ... اما نمی داند
کسی نمی داند چه بر من گذشته ، در آن تنهایی شب که خورشید جان داده بود ..
و همه جا تاریک بود ... حتا دلم هم ... مرده بود ...
پــــــروردگارا ...
شعر ِ من گم شده ... شعر من در میان واژه های تکراری بودن و سایه های مرگ و نیامدن آن مرده ی هزار ساله ، مرده ...
می دانم خورشید هست ، تنها پنهان شده و می داند که من هرگز روی ماه را نخواهم دید ...
می دانم که تنم در حرارت چه می سوزد ... کاش می شد درد را فریاد زد ... کاش دوباره پایم می شکست تا از درد ِ تنهایی فـــــــــــــریاد برمی آوردم ... آه ، خدایا ، آن بالا نشسته ای ، می بینی ؟ ... چقدر سخت ست سکوت ...
تنهایی ،
واژه ی آشنای ذهن ِ بیمار ِ من ...
چشمانم را می بندم و دستانم را به هوای شب می کشم ... از این ارتفاع ، مردن کار ساده ای ست ... و نابود شدن ، محــــال.
...
خدایا ، ذهن من دوباره اسیر زخم های قدیمی شده ، دوباره مادربزرگ نان می زد ، و ما دور آتش می دویم ...
و تو در آتش می سوزی ...
میمیری.

دنیای ما دنیای پر از حماقتهای نشمرده ...
لحظه هایی که حماقت وجودمان را در بر میگیرد ، دست بر تهی می سائیم تا شادی رد نور را اسیر پنجه هایمان کنیم ...
و در اوج عقل ، احساس را و تمام آنچه را که روزی از آن به این خراب آباد رسیده ایم ،
گم می کنیم.
...
ما انسانهای حقیر ،
بند بندگی ِ خود را بر دوش می کشیم ،
و حتا از وجود خویش هم غافلیم ...
...
دنیای غریبی ست، پر از غریبه هایی که از رگ گردن هم به ما نزدیک ترند ... غریبه هایی در کالبد خدا ...
وجودی که نمی شناسیمش ، که ابور وجود ِ ما را از ما می گیرد ...
...
به تهی رسیده ایم و خود بی خبریم ،
زمانی که در پایان هر بغض و کینه ، احمقانه ، لبخند را می پذیریم ...
و چهار پا را مسخره می کنیم ...
و خودمان چه برتری داریم؟...
نقاب هر روزمان با فردایمان ، به اندازه ی خوبی و بدی با هم فرق دارند...
هنوز هم در عجبم ! خوبی و بدی ؟ ... دروغهای خامی که طوطی وار از بریم ...
...
عزای دیروز را گرفته ایم ، و به عزایش فردا را هم قربانی می کنیم ...
...
آینده های خام و تهی پیش چشم ماست ، که تنها رنگ نا آشنایش ما را مست رسیدن می کند ...
و در آخرین لحظه ،
آنجا که به رسیدن رسیده ایم ،
پرده ی نهایی این نمایش کهنه آغاز می شود ...
همه در وحشتیم ...
مثل مرده های هزار ساله ،
بی هیچ هدفی ،
دنیا را زیر قدمهای به کثافت کشیده شده مان ،
به کثافتی به نام " آدمیت" مبتلا می سازیم ...
کسی نمی داند چرا خدا انسان را آفرید ... به حکم انسان بودن تا نهایت پستی پیش خواهیم رفت...
کسی جلودار ما نخواهد بود ...
پر از تنهایی های مداوم ، به سوی ابدیتی ناخواسته ...
دنیا پر از بوی دشمنی ست ... و دشمنهایی که تا نهایت مرگ را در تو جستجو می کنند ...
احمقانه ست ،
نشستن روی چمن های سبز زندگی ، تا ابد به خورشید در حال مردن خیره شدن ...
به خیال ِ خام ِ یک دوستی ِ دوباره ...
، فقط برای لحظه ای بمیرم؟ ....
...
سکوت من از این بیان های پر از اشتباه و پر از خفقان بی خود بهتر نیست ؟ ...
...